سفارش تبلیغ
صبا


به نام سلام

خسته ام. همه ی مسیر ها شلوغ هستند. عبور از بین آدم ها بسیار سخت است. زیرا که هر کس به هر سمتی که میخواهد برود، با بی توجه می گذرد و تو می مانی و خستگی و راه بسته...

مرد روحانی بزرگواری جلوتر از من در حال حرکت است. هیچ کس راهش را سد نمی کند و همه به او احترام می گذارند.

فکری از ذهنم می گذرد. پشت سرش راه می افتم و با سرعت او همراه می شوم. راست می رود، راست می روم؛ چپ می رود، چپ می روم. پایم را جای پایش می گذارم تا از راهش را گم نکنم و بین آن همه جمعیت حفظ شوم... راه به آن صعب العبوری را به راحتی و سریع طی می کنم.

اطاعت از او، مرا آسان تر، سریع تر و آسوده تر به مقصد رسند. گویا او طارقی بود، برای حفاظت و رساندن من به مقصد...

 

 

(پ.ن) بخشی از سفر نامه کربلا _ مسیر: بین الحرمین تا باب الراس حرم امام حسین(ع)


نوشته شده در شنبه 95/8/1ساعت 10:39 عصر توسط مطهره اخوت نظرات ( ) |

یادداشتی من باب نهج¬البلاغه
سیدرضی –که جدش شفیع او باد- از آن بزرگهای زمانش بود که آدم¬ها می توانستند حتی از یکبار دیدنشان هم مسرور و مفتخر باشند. هنوز هم همین است.

عالم بود، شاعر بود، ادیب بود و مهم تر، فاضل بود. آدم فاضل، فهمیده است، اهل دل است. می داند چه کند و از پتانسیل ها چگونه بحق ترین استفاده را بکند و چطور موثر بیفتد.

وقتی هم نهج¬البلاغه را می نوشت، می¬خواست چیزی بنویسد که «متضمّن شگفتی های بلاغت و نمونه های ارزنده ی فصاحت و جواهر سخنان عرب و نکات درخشان از سخنان دینی و دنیوی » باشد؛

چرا که « امیرمؤمنان منشأ فصاحت و منبع بلاغت و پدیدآورنده ی آن است؛ گوهرهای پنهان بلاغت به وسیله ی او آشکار گردیده و قوانین و اصول آن از او گرفته شده است؛

تمام خطبا و سخنرانان به او اقتدا نموده و همه ی واعظان بلیغ از سخن او استمداد جسته اند». اصلا بخاطر همین اسمش را گذاشت نهج«البلاغه».

البته می دانید، قطع به یقین، آنچه سید رضی می فهمیده و می دانسته و طبق آن برآورد می کرده را، کمتر کس است که بفهمد؛ به همان دلیل که کمتر کس است که در به اندازه ای نزدیک آن چه خود حضرت هنگام ایراد خطبه و تحریر نامه فهم می کرده اند را فهم کند و چه ثمر است در کاری که در آن فهم نیست.

اما شاید بشود گفت نهج البلاغه را مبدل کنیم به نهج الطارق ، فکربرانگیز باشد، بهترش بودن را نمی دانم اما. نهج البلاغه حتی اگر با بیشترش با هدف بلاغی گردآورده شده باشد، باز هم این بُعدکی از آن عظمت است.

آدم با عظمت، همه منتسباتش هم با عظمت است چون غیر از این بودن آزارش می دهد. نمی توان چیزی را داشت و ملازماتش را نه. ملازم آن کلام عظمت است، گویی حتی آن کلام خودش طارق باشد. اما نهایتا عظمت نهج البلاغه توفیری ندارد برای آنکه نخواهد طارق باشد، با تماشای زیبایی صورت مادر برای یک نابینا.

 

 نوشته خانم ساجده طالبی


نوشته شده در شنبه 95/8/1ساعت 10:12 عصر توسط نوجونان مدرسه دانشجویی قرآن و عترت دانشگاه تهران نظرات ( ) |


Design By : Pichak